فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ ﴿۳۶﴾
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿۳۷﴾
"سوره بقره"
...
با خودش از قدیم مشکل داشت
با خودش چند لحظه صحبت کرد
وسط حرفهاش باران زد
روی ایوان نشست دقت کرد
با خودم هی مرور می کردم
قبلا این صحنه را کجا دیدم؟
یادم آمد که یک نفر ((می گفت:
هر کسی که مرا عبادت کرد -
- بعد یکدفعه توی هیچ دمید
یک نفر غیظ کرد، سجده نکرد
یک نفر گفت: امتحان بکنیم
یک نفر سیب را دو قسمت کرد))
"بعد آن را درست یادم نیست
در همین حد که داشت می بارید..."
عده ای سخت معترض بودند
ترس از اینکه خون به پا بشود
گفت: موضوع چیز دیگری است
بعد این آیه را تلاوت کرد -
- ((یادتان رفته قطره ای بودید؟
بعد در رنج آفریده شدید))
قبل رفتن به آیه ی بعدی
کنج خلقت نشست دقت کرد
هیچکس، هیچی نمی فهمید
و خداوند خواست تا (بشود)
مدتی بعد وضعیت را دید
به همینی که هست عادت کرد
"زندگی عادت درستی نیست
کاش می شد ندید و رفت... همین"
ماکه رندان هیچ پردازیم
عقل خود را به هیچ می بازیم
هرکه فهمید ما نظربازیم
منطقی تر به ما خیانت کرد
بی کسی درد نیست، مرتبه است
هر دو را ناگزیر بخشیدم
پشت من دشمنی که صفحه گذاشت
دوستی که مرا ((قضاوت)) کرد
از چه بنویسم؟ از تو یا مردم؟
قصه اینجاست هردو درد من اند
جرم حلاج هم همین ها بود
عشق را قاطی سیاست کرد
"دوست دارم به قبل برگردیم
بدترین جای شعر، تنهایی ست..."
.
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:40 توسط مرتضی عابدپور لنگرودی|
برچسب:
نویسنده: محمد نوری